امتیاز کاربران
- جزئیات
-
Category: شاعران
-
نوشته شده توسط مدير انجمن
-
بازدید: 316
Page 1 of 5

آدمم گم ميكنم گاهي خداي خويش را
هرچه ميگردم نمييابم نداي خويش را
دارم از مرز جنون هم آنطرفتر ميروم
تا مگر پيدا كنم تهماندههاي خويش را
بس كه ابر چشمهايم شانهاي را تر نكرد
نذر باران كردهام دست دعاي خويش را
در خودم از بس شكستم ميتوانم بشنوم
در سكوت سنگيام حتي صداي خويش را
سالها هِيْ ميخ كوبيدم به تابوت خودم
تا ببينم پيش از مرگم عزاي خويش را
بس كه در آيينهها ديدم كسي را عكس خويش
بي تو در ميآورم، تنها عداي خويش را
ساده من بودم كه بعد از سالها سردرگمي
تا به دست آوردمت ديدم سزاي خويش را!