امتیاز کاربران
- جزئیات
-
Category: شاعران
-
نوشته شده توسط مدير انجمن ادبي هنري صبا
-
بازدید: 317

دو تا پرنده ی با هم که راه میرفتند
به سمت لحظه ی سرخ گناه میرفتند
چراغ های کنار پیاده رو روشن
و سایه ی زن و مردی..... سیاه میرفتند
دو دست گرم و صمیمی به هم گره خوردند
به سمت خط کشی چارراه میرفتند
سکوت شهر به هم خورده از شروع غزل
دو تا پرندهی شب قاه قاه میرفتند
بهار روی لبان زن جوان گل کرد
چه لحظه های قشنگی که... آه ! میرفتند.
***
پسر مهرگان و آتش زند!
تب تند نگاه تو تا چند؟
به تو تبدیل می شود اين شعر
به بهانه، به عاشقی سوگند
تو پر از استعاره وایجاز
پر مضمون های بی مانند
غم تنهایی غزلهایت
زده من را به شاعری پیوند
تو به اردیبهشت میمانی
و به نوروز و آخر اسفند
به دلم مانده طعم آغوشت
به دلم مانده طعم آن ای قند!
هیجان دلم تماشایی است
میرسم کی به قله ات الوند!
***
بوی ماده های سفید کننده می دهند
زنان ساعت پنج عصر اتوبوس
زنان کار
زنان چادر کیفی
که هیچ وقت کیفشان کوک نبوده است
نه آن شب که عروس شدند
و نه امروز که سوار اتوبوس اند
بوی سال های بر باد رفته را می دهند
زنان ساعت پنج عصر اتوبوس
سال هایی که نمی دانستند از شرکت های خصوصی
سر در مي آورند
با سینی چای در دست
همیشه باید بگویند : « بله»
و هیچ کس نیست بگوید:
عروس رفته است گل بچیند
گلاب بیاورد
*****
هندوانه های به شرط چاقو!
دلم برایتان می سوزد
ای کاش رویتان سرخ بود.
حالا که بر قداست تو کرده ام یقین
می خوانمت نگاه شرر ریز آتشین!
منظومه های چشم تو را خوب از برم
کی بوده در کلاس تو شاگرد اینچنین؟
«تاتار لحظه های نشابوری منی»
هر لحظه پشت ثانیه ها کرده ای کمین
انگار حال تازه ی ما را ندیده ای
این گونه مانده ای به تماشای آن واین!
***
چیزی نمانده مشت غزل واشود ، بس است
شایسته نیست گفتن هر چیز، نازنین!
*
*
*
گاهی دچار می کنی ام حس نا بلد!
ناگاه هوش از سر این شعر می پرد
- سر گیجه بیت دوم من را گرفته است
این بیت، بیت خوب و قشنگی نمی شود -
می گفت می رسد، چقدر زود دیر شد
دل را عبور عقربه ها می کند لگد
از لای درنگاه کنم؟ نه، فضولی است
همسایه باز پشت سرم حرف می زند
من پشت پنجره به خودش هی امید داد:
ای دختر قشنگ! نزن تو نفوس بد
******
در می زنند، آینه خندید، پاشدم
پروانه ای که روی سرم بود می پرد.
*
*
*
ستاره پشت ستاره، نگاه يعني اين
دو چشم روشن اما سياه يعني اين
به زير بارش باران، دو دست آبي او
گرفته اند مرا، سرپناه يعني اين
شبي كه غربت جاده مرا صدا مي كرد
اشاره كرد به اين سو، كه راه يعني اين
هنوز سنگ صبور من و غزلهايم
نشسته پاي دلم، تكيه گاه يعني اين
فرشته هاي نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگي! گناه يعني اين.
*
*
*
اي ابرهاي تيره ي دنيا! دلم گرفت
نامهربان شديم، خدايا دلم گرفت
اينگونه بي تفاوت! اينگونه بي خيال!
« كمتر كنيم فاصله ها را دلم گرفت »
فردا چه مي شود؟ غم امروز رفتني است
امروز هم به خاطر فردا دلم گرفت
مي خوانمت، نگاه قشنگ ستاره ريز
هر وقت بيقرار شدم يا دلم گرفت
اين شهرك غريب غزل را تو ساختي
هركس كه ديد گفت: از اينجا دلم گرفت.