- جزئیات
-
Category: شاعران
-
COM_CONTENT_PUBLISHED_DATE_ON
-
نوشته شده توسط مدير انجمن ادبي هنري صبا
-
بازدید: 159

بهار آمد ولي بر چهرهي شهر
نشان زرديِ پاييز برجاست
بهار آمد وليكن كوچههامان
پر از داغ و نشانِ بينشانهاست
فضاي كوچهها را مِه گرفته
هوا سنگين و جانكاه و غمافزاست
هنوز از بُهتِ پرمعناي كوچه
نگاه عابرانِ خسته پيداست
هنوز آن داغِ مانده روي ديوار
نشانِ حجمِ درد و خونِ دلهاست
به هر كس ميرسي ميگويد از هجر
به هرجا سوگ اهل درد برپاست
هنوز از ناودان، آويزهي يخ
به امّيد شكست پشت سرماست
زمين دشتها از يخ فسرده
زمان در انتظار هرم گرماست
نواي ناي چوپانهاي خسته
ز بيدادِ زمستان تا ثرياست
هنوز آن پير دُردي نوش مستان
ميان ميكده تنهاي تنهاست
دلي كز راه ياري بشكند نيست
اگر هم بشكند گاهي دل ماست
زمستان رفته اما در دل من
هنوز آن مايهي ترديد برجاست
اگر «پويا»ي جاناني رها باش
تعلق كار مردان خودآراست