امتیاز کاربران
- جزئیات
-
بازدید: 495

هلا! سکوتِ هجاهای ساده ی ممنوع
گلوی تشنه ی عصيانِ باده ی ممنوع
نفس گرفت در اين بی صدا شب آيا باز
خروسخوان شکند بغض اراده ی ممنوع
زَنی زِ نِی لبکش زار زار قی می کرد
تعفنِ هوس اَش را به جاده ی ممنوع
و شاعری که قدم هم نمی زد و انگار
رسيده بود به درکِ پياده ی ممنوع
بيا ! بيا که به شيطان توجهی نکنيم:
برقص ! دخترِ گيسو گشاده ی ممنوع
قسم به «عشق» به «عصيان» به «با تو خنديدن»
به واژه های بلا استفاده ی ممنوع
که از هجوم هياهوی هيچ بيزارم
هلا سکوتِ هجا های ساده ی ممنوع !
بهروز قاسمی
تيرماه هفتاد و نه – مشهد
***
سلام دسته ی گنجشک های تکراری
خوش آمدید به این قصه ی سپیداری
به قصه ای که نباید شنید ، باید دید
حدیث بوالهوسی های مردِ درباری
شما در اوجِ پریدن ترانه می خوانید
ندیده اید زمین را هنوز انگاری
که دختری وسطِ این پیاده رو یخ زد
کنارِ دسته ی کبریت های نم داری
چرا صدایی از این شهر بر نمی آید
چرا نمی شکند این سکوتِ اجباری ؟
سلام دسته ی گنجشک ... ها ؟! کسی خندید؟
كسی که بالِ شما را شکست پنداری!
اسفند 79 – مشهد و کرمان