- جزئیات
-
Category: شاعران
-
COM_CONTENT_PUBLISHED_DATE_ON
-
نوشته شده توسط مدير انجمن ادبي هنري صبا
-
بازدید: 167

رنگ گنجشكهاي بالارود،
ميدهد بوي خشكسالي را
ماندهام كه چهكار خواهم كرد
بعد از اين روستاي خالي را
رنگ گنجشكهاي بالارود،ميدهد بوي خشكسالي را
ماندهام كه چهكار خواهم كرد بعد از اين روستاي خالي را
خسته از يك سكوت طولاني خواهرم با نگاه باراني
گفت بهتر پدر كه رفت و نديد، روسياهيِ اين اهالي را
كودكيها هوا معما بود، يك كبوتر به نام بابا بود
من كبوتر تتر شدم از او، ارث بردم شكستهبالي را
خانهمان گرم رفت و آمد بود، حرف «مارال و گلمحمد» بود
با جهاني عوض نميكرديم سايهي كوزهي سفالي را
و زمستان كه زير كرسي سوخت نعش سهراب روي دست پدر
آسمان چشمهاي مادر بود، بافت آخر ترنج قالي را
خواهر من ستاره ميتابيد هي لواشك به دست ميخوابيد
بيعروسك ولي كنارش داشت برهآهوي خالخالي را
روستا گرم كار گندم شد مادرم در ميان مه گم شد
پدر من دهن دهن ميگشت چشم ما كاسههاي خالي را
پدرم دستهاي سيمانيست ناگهانيترين خراسانيست
او كه با خشم سرخ برنو خود آبرو داده اين حوالي را